"وحید باغبان" آسیب شناسی نابهنجاری های سیاسی و اعتقادی اساتید علوم انسانی و کنکاشی پیرامون آن
---------------------------------------------------------------------------------------------

سالهاست ما در حوزه علوم انسانی با مشکلات عدیده ای مواجهیم. مشکلاتی از قبیل غرب باوری پژوهندگان، غرب محوری پژوهش های دانشگاهی و تاثیر غیر منطقی فضای معمولا سیاست زده کشور بر آنچه در کلاس های درس این قبیل رشته ها می گذرد. از همین روست که مقام معظم رهبری بارها و بارها نسبت به وضعیت بحرانی این رشته ها هشدار داده اند و تحول اساسی در این علوم را ضروری دانسته اند. البته بخش عمده ای از این مشکلات در ناهنجاری های فکری و علمی اساتید این رشته ها ریشه دارد. متأسفانه در کلاس های این رشته ها که اتفاقا با پول بیت المال نیز اداره می شوند اعتقادات خلاف ارزش های انقلابی و اسلامی برخی اساتید دگر اندیش و شبهه پراکنی برخی دیگر به طور روزانه به دانشجوهای مبتدی تزریق و تحمیل می گردد و در این وانفسا هیچ کس جرأت نمی کند حتی جیک بزند! چه رسد به اعتراض و اصلاح!!
در نوشتار حاضر در مقام آسیب شناسی این قبیل نابهنجاری های سیاسی و اعتقادی اساتید علوم انسانی برآمده و برخی علل آنها را برخواهیم شمرد.
لازم به توضیح اینکه غیر از سه دلیل آخر که در واقع انتقادهایی حاکمیتی به حساب می آیند و به تبع راه حل هایی حاکمیتی نیز خواهند داشت؛ ما بقی دلایل ذیل متوجه اساتید و دانشجویان این رشته ها بوده و فارغ از برنامه ریزی های کلان نظام آموزش عالی، در صورت آگاهی و بصیرت فکری و عملی اهالی این قبیل رشته ها قابل اصلاح می باشند.
١. وحی منزل دانستن علوم انسانی غربی
معمولا اینگونه است که اساتید رشته های علوم انسانی نظریات بزرگان آن رشته را وحی منزل می دانند و این تا اندازه ای طبیعی است و در ما بقی رشته ها هم به همین منوال است. ولی باید توجه داشت که بسیاری از نظریات دانشمندان غربی در حوزه علوم انسانی، سخنانی خود ساخته و بدون دلایل محکم عقلی است. برای این سخن مثال های زیادی می توان عنوان نمود؛ مثلا فروید که مبنای روانشناسی خود را بر تحلیل غرائز جنسی قرار داده چه استدلال محکمی بر این مدعا داشته است؟! یا کانت و دکارت برای متد معرفت شناسانه خاص خود و ماکیاول و هابز برای ادعاهای بی اساس خود در شهریار و لویاتان و یا مارکس و آگوست کنت برای نظریات شاذشان در علم نوپای جامعه شناسی و.... اصولا مبنای بسیاری از علوم انسانی در غرب بر اساس نظریه «من اینگونه می اندیشم» استوار است. تازه آن قبیل نظریاتی که با استدلالات عقلی مطرح شده نیز نباید وحی منزل در نظر گرفته شوند و می بایست مورد نقد قرار گیرند. ولی اساتید علوم انسانی ما این اجازه را به خود نیز نمی دهند چه رسد به دانشجوهایشان! در بهترین حالت ممکن است اجازه دهند دانشجوها در مقام بیان، این نظریات را نقد نمایند ولی پای امتحان و پایان نامه که می رسد می بایست همان چیزی را بنویسند که استاد می خواهد و اساتید همان را می خواهند که علمای مغرب زمین دیکته کرده اند!!
٢. عدم علم و آگاهی اساتید و دانشجویان نسبت به معارف اسلامی
علوم انسانی امروزه بسیار گسترده شده و البته این گستردگی بیش از آنکه در جهت حل مشکلات بشر امروزی بوده باشد ناشی از سردرگمی و استیصال روزافزون او بوده است. به هر حال رشته های فراوانی در این علوم بوجود آمده که قبلا نبوده اند و آن چه از قبل بوده نیز شاخ و برگ فراوانی یافته است که گاهی تشخیص چهره واقعی آن علم را دشوار می سازد. با همه این اوصاف دانشمندان مسلمان در اکثر این زمینه ها حرفهای عمیقی برای گفتن دارند که متأسفانه معمولا اساتید و به تبع دانشجویان، از این نظریات اصیل و در عین حال بدیع بی اطلاعند. شاید همین بی اطلاعی موجب شده که نظریات دانشمندان مسلمان در همان زمان و مکان اولیه خود متوقف بماند و به رشته های جدیدالتأسیس علوم انسانی سرایت نکند. حال آنکه بسیاری از علوم انسانی غربی مرهون همین نظریات ژرف و اندیشمندانه دانشمندان مسلمان بوده و همچنان نیز هست. چه بسا اگر اساتید ما کمی در زمینه علوم اسلامی به خصوص علومی که به ابواب متعددی از علوم انسانی ارتباط می یابند مانند منطق، فلسفه، کلام و... تطور می داشتند اینقدر مرعوب و مقهور دانشمندان غربی نبوده و جرأت اظهار نظر مخالف در حوزه علوم انسانی را می یافتند. خوب به یاد دارم مدتی پیش با کتابی در خصوص فلسفه آشنا شدم که نویسنده دکترای فلسفه اش اصطلاحات ابتدایی فلسفه اسلامی را نیز به اشتباه تعریف کرده بود! البته لازم به ذکر است مهمتر از علم به دست آوردهای دانشمندان مسلمان، علم به خود اسلام است که متأسفانه اساتید علوم انسانی غالبا، هم در این زمینه لنگ می زنند و هم خود را مستغنی از آن می دانند. این قبیل اساتید اسلام را یا از دریچه اجتهادهای شخصی و ناقص خود درک کرده اند و یا به واسطه قرائت های اعوجاجی روشنفکران غرب زده و ناآشنا با اسلام.
٣. استکبار علمی اساتید
در این میان برخی اساتید به قدری با آراء و نظرات دانشمندان غربی خو گرفته اند و نظریات آنها برایشان درونی شده و در دریای جهل مرکب رشته تخصصی خود مستغرقند که خود را در زمینه رشته علمی خود بی همتا یا حد اقل کم همتا می انگارند. همین امر موجب می شود تا به کسی اجازه ندهند اعتقاداتشان را به چالش بکشد و یا نظری خلاف نظر آنها در کلاس درس مطرح نماید. این اساتید واقعا از نظر علمی قوی هستند ولی چه علمی؟! علمی صرفا تقلیدی و کاملا غربی! علمی که علم نیست! ایشان در واقع علامه های جهل مرکب خویش اند و این بیماری خود بزرگ بینی علمی شان حاصل همان ویروسی است که در بند اول بدان اشاره شد؛ یعنی وحی منزل انگاشتن نظریه های غربی. ای کاش این دسته اساتید کوشا و پژوهنده کمی از سعی و تلاش خود را مصروف شناخت عمیق علوم اسلامی می کردند. بگذریم که نشنیدن سخن مخالف حتی برای کسی که در اوج مراتب علمی قرار داشته باشد نیز رذیله ای اخلاقی است که اصلا جای مباهات ندارد و باید اصلاح شود.
۴. ترس علمی اساتید و دانشجویان
پر واضح است که در چنین شرایطی هم اساتید از طرح نظریات و آثار مخالف با علوم غربی إبا خواهند داشت تا نکند موجب مهجوریتشان شود و برچسب استاد حکومتی بر پیشنانیشان بخورد و هم دانشجویان از اظهار نظر مخالف، تا منجر به برخوردهای سلبی و خلاف اخلاق اساتید و احیانا کسر نمره و یا حتی حذف درس نگردد. اینگونه برخوردهای از روی دیکتاتوری علمی اتفاقا در میان اساتیدی که منادی شعارهایی از قبیل آزادی بیان و اندیشه و... هستند سابقه ای طولانی دارد، هرچند عمومیت نیز نداشته باشد. متاسفانه این دیکتاتوری و آن ترس علمی موجب کانالیزه شدن آگاهی های دانشجویان و حتی اساتید شده است. آنچه در کلاس های این رشته ها گفته می شود غربی بوده و آنچه خواسته می شود نیز غربی است. آیا در چنین وضعیتی می توان امیدی به تولید علم حقیقی داشت؟!
۵. گرایشات سیاسی اساتید
البته در این میان برخی اساتید نیز اصولاً نیات دیگری در سر دارند. این دسته قبل از تعیین موضع علمی یا اخلاقی خود، به فکر اقتضائات حزبی و گرایشات سیاسی شان هستند و قبل از هر چیز این قبیل امور را مبنای افعال علمی و رفتار اخلاقی خود قرار می دهند. اینها همان سلاخان علم و حقیقتند و اذهان نوخاسته دانشجویان قربانیانشان. مثال های زیادی از این دست می توان زد و شما نیز مسلما در اطراف خود کم سراغ ندارید اساتیدی را که بعضا حتی به سمت حزبی و یا گرایش سیاسی خاصشان معروف ترند تا به بعد علمی خود. مسلما اینگونه اساتید هر چه در کلاس و غیر کلاس بیان می کنند در راستای منویات سیاسی شان خواهد بود.
۶. بی تفاوتی دانشجویان نسبت به حقیقت علم
این واقعیتی تلخ در رشته های علوم انسانی است که اکثر قریب به اتفاق دانشجوهای ما نسبت به حقیقت علم بی تفاوت شده اند. همه آمال و آروزهای دانشجو ها از کلاس درس در یک کلمه خلاصه شده و آن؛ «نـمره» است. حتی شاگرد اول های علوم انسانی خوان ما نیز به جای آنکه تحصیل علم را پردازشی خلاقانه در جستجوی حقیقت بدانند غالبا کامپیوترهایی با حافظه نه چندان بلند مدت هستند که قِسمِ اعظمِ غرضشان از ذخیره اطلاعات درسی به دست آوردن معدلی بالاتر و نتیجتا مدارکی عالی تر است. پر واضح است که در چنین وضعیتی دانشجو به کمترین چیزی که بها می دهد صحت یا عدم صحت آنچه حین تدریس استاد به عنوان وحی منزل به وی إلقاء می گردد است. در حالی که«پرسش» حد اقل عکس العملی است که از یک دانشجو در مقابل تعرض نسبت به اعتقادات اسلامی و انقلابی جامعه انتظار می رود. این مشکل و مشکلات فوق الاشاره دایره امنی برای یکه تازی ناعادلانه برخی اساتید غرب گرای دگر اندیش، خصوصا در کلاسهای علوم انسانی پدید آورده اند. چنانکه اگر هم کسی روحیه نقادی منصفانه و بدون خوش بینی بی جا نسبت به علوم غربی را داشته باشد نیز با قرار گرفتن در چنین فضای یک طرفه ای به صورت ناخودآگاه همرنگ جماعت شده و اصلا به ذهنش هم خطور نمی کند که ممکن است مدعای کتاب یا سخن استاد غلط باشد!
٧. جنگ نرم و تهاجم فرهنگی
مقام معظم رهبری بارها و بارها و از سالها پیش تا کنون نسبت به خطرات فراوان تهاجم فرهنگی اخطار داده اند تا جایی که از این موضوع با عنوان قتل عام فرهنگی یاد نموده اند. ولی آنچنان که باید و شاید به این هشدارهای حکیمانه توجه نشده است. مسلما بخش عمده ای از حس حقارت و خود کم بینی علمی اساتید و دانشجویان ما خصوصا در حوزه علوم انسانی مرهون همین خودباختگی فرهنگی قشر نخبه است. چه زیبا امام راحل(ره) این دو مفهوم را با هم مطرح نموده اند، آنجا که می فرمایند: «ما از حصر اقتصادی نمی ترسیم. ما از دخالت نظامی نمی ترسیم. آنچه ما را می ترساند وابستگی فرهنگی است. ما از دانشگاه استعماری می ترسیم. » و متأسفانه دشمن چشم اسفندیار را خوب یافته است. چرا که چنان بر ابعاد تهاجم فرهنگی خود افزوده که دیگر جایی برای بهره گیری از جنگ افزارهای فیزیکی جهت مقابله با ما باقی نمانده است. در واقع این همان تهاجم فرهنگی است که در مسیر تاریخی خود به ناتوی فرهنگی و هم اکنون نیز به جنگ نرم دگردیسی یافته است. محتوای همه این مفاهیم حول یک محور تعریف می شود و آن سوء استفاده از انواع و اقسام رسانه ها جهت تهی کردن جامعه ما از فرهنگ اصیل اسلامی خود به واسطه سلطه بر قلبها و ذهن های جامعه مان است. وقتی قلب و ذهن استاد و دانشجوی ما فریفته خواب مغناطیسی رسانه ای غرب باشد مسلما توان تفکر مستقل از دستورات رسانه ای غرب را نیز نخواهد داشت چه رسد به اینکه بخواهد با نظریات دانشمندان غربی به مقابله ای دانشمندانه برخیزد.
٨. عدم برخورد سلبی به موقع و متناسب با اساتید خاطی
به هر روی و در هر سیستم آموزشی افرادی هستند که ارزشهای حاکم را زیر پا میگذارند و در همه جای دنیا وضع بدین منوال است که با فرد یا افراد خاطی برخورد می شود. البته برخوردی در چارچوب مقررات و متناسب با خطایی که سر زده است. لیکن در کشور ما که مدام از جانب غرب متهم به مقابله با آزادی بیان می شود این مسئله به فراموشی سپرده شده و برعکس، هر کس هر چه دلش می خواهد سر کلاس های درس به خورد دانشجویان می دهد. البته برخی برخوردهای نقطه ای، گه گدار صورت می گیرد ولی اینگونه برخوردهای سطحی، حداقلی، بی هدف و بعضا واگرا تنها حکم مسکنی را دارد که علت اصلی درد را مخفی نگه داشته و موجب می گردد تا درمان اصلی همچنان مغفول بماند. زیرا شدت و ضعف برخوردهای سلبی می بایست به تناسب نیاز فضای دانشگاه مدیریت شود و نه بر اساس محافظه کاری های سیاسی احزاب حاکم و یا اقتضائات بین المللی و تازه آن هم وقتی که ماجرایی رسانه ای و از کنترل مسئولین امر خارج شده است و برای لاپوشی و سنبل کردن اوضاع!! چرا که جایگاه آموزش در عمیق ترین لایه های برنامه های راهبردی هر نظامی قرار دارد و می بایست مجدانه از دخالت هر عنصر داخلی یا خارجی جهت کوتاه آمدن از اصول و ارزشهای نظام در این حوزه بر حذر بود، کما اینکه در غرب نیز همینگونه است.
٩. عدم تلاش جدی ایجابی و فقدان منابع درسی و پژوهشی غیر غربی
آن عمق بخشی به برخورد های سلبی که ذکرش گذشت اگر با تلاشی ایجابی جهت تولید علم مورد نیاز حوزه های مختلف علمی پشتیبانی نشود موجب ایجاد خلائی علمی در دانشگاه ها خواهد شد و بی اثر خواهد ماند. در حال حاضر بیشتر کتابهای مورد استفاده اساتید جهت تدریس در رشته های علوم انسانی یا ترجمه های مستقیم آثار نویسندگان غربی هستند، یا حاصل گردآوری نظرات غربی ها و یا به قلم نویسنده ای ایرانی ولی با محتوایی کاملا غربی و تسلیم در مقابل نظریه های غربگرایانه. قابل توجه اینکه مؤلفین کتب درسی علوم انسانی در غرب معمولا جزو اعاظم و مشایخ این علوم بوده اند و حال آنکه در ایران این گروه به مترجمانی کم خلاقیت محدود مانده اند. در چنین وضعیتی که بزرگان علوم انسانی کشور ما مقلدان تام و تمام متفکران غربی هستند و منابع درسی و تحقیقاتی این علوم نیز غربی می باشند آیا می توان از اساتید و دانشجویان این قبیل رشته ها انتظار داشت غرب باور و غرب گرا نباشند؟!
١٠. ریل گذاری غلط نظام آموزش عالی
پس از انقلاب اسلامی اصلاحات عمده و اساسی در نهادهای حاکمیتی کاملا ضروری می نمود. چرا که اینگونه نهادها از زمان تأسیسشان تا زمان وقوع انقلاب همواره تحت مدیریت های طاغوتی، غربزده و در بهترین حالت روشنفکرانه بودند و همین امر موجب شده بود تا نهادهای مذکور از نظر ساختاری و نیروی انسانی با ارزش های انقلاب اسلامی زاویه داشته باشند. این امر در خصوص نهادهای آموزشی مثل دانشگاه ها، خصوصا در حوزه علوم انسانی بسیار جدی تر بود و ضرورت آن اصلاحات کذایی در این حوزه ها بسیار حیاتی تر. لذا حضرت امام(ره) دستور تشکیل ستاد و پس از آن شورای عالی انقلاب فرهنگی را صادر نمودند. لیکن فضای سیاست زده و به شدت قطبی شده پس از انقلاب، نفوذ گروهک های ضد انقلاب در دانشگاه ها، جنگ تحمیلی و البته کم کاری و اهمال دست اندرکاران امر آموزش موجب گردید تا اصلاحات مورد نیاز نظام آموزشی مسیر اصلی خود را طی ننماید. آنچه در آن ایام ضرورت داشت این بود که ارگان های سیاست گذار امر آموزش تلاشی مجدانه و کاملا علمی و اسلامی را جهت یافتن راهکارهای کوتاه، میان و بلند مدت برای انطباق ساختاری و محتوایی نهادهای آموزشی کشور با ارزشهای اصیل انقلاب در دستور کار قرار دهند ولی در عمل این ارگان ها به اتاق های جنگی برای صدور دستور پاتکهای مقطعی جهت مقابله با عناصر مخالف نظام در دانشگاه ها-که البته لازم هم بود – محدود ماندند. نتیجتا آن سیاستگذاری های کلان ابتدایی به خوبی صورت نگرفت و خط ریل نظام آموزشی کشور به درستی قرار داده نشد.
در واقع همین نقصان اساسی راهبردی و البته تاریخی، اولین و مهمترین دلیل معضلات عمده و عمیق فعلی در حوزه آموزش عالی است. معضلاتی که به دلیل عدم وجود مدیریتی بالادستی، در عملکرد مدیران جزء این حوزه یعنی مسئولین دانشگاه ها، مدیران گروه های آموزشی و بیش از همه اساتید دانشگاه ها بروز و ظهور یافته است.
به امید روزی که این معضلات از عرصه دانشگاه های ما رخت بربندد و البته این میسر نخواهد شد مگر با رفع و رجوع علل موجده ای که ذکرشان گذشت و این امر نیز به نوبه خود در گرو بصیرت و معرفت بیشتر اساتید و دانشجویان و همت و تدبیر مضاعف مسئولین امر است.
پایان
نگارنده:محمدجواد مهدوی

وحید باغبان